لغت نامه دهخدا
خارکنان. [ ک َ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال خار کندن:
کف چرخ زنان بر می، می رقص کنان در دل
دل خارکنان از رخ، گلزار نمود اینک.خاقانی.
خارکنان. [ ک َ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال خار کندن:
کف چرخ زنان بر می، می رقص کنان در دل
دل خارکنان از رخ، گلزار نمود اینک.خاقانی.
در حال خار کندن
💡 آنچنان از کرم و لطف سرشته گل تو که شود رقص کنان یاد عدو از دل تو
💡 هر که کند دعوی سودای او خواب کنان از رخ زیبای او
💡 فریاد کنان دی به سر کوی تو رفتم جز گریه کسی در پی فریاد نیامد
💡 بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهی کان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان
💡 نیایش کنان پیش یزدان پاک همه برنهادند دیده به خاک
💡 ور رای شکار آری او شکر شکارت را الحمد کنان آید جانش به کباب اندر