لغت نامه دهخدا
حرف ناحق. [ ح َ ف ِ ح َق ق / ح َ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) سخن باطل. در مقابل حرف حق.
حرف ناحق. [ ح َ ف ِ ح َق ق / ح َ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) سخن باطل. در مقابل حرف حق.
سخن باطل
💡 2 - معرفى مخالفان خويش كه آنان مردمانى ستمگر و فاسد بوده و به ناحق و از راه ظلمو زور حكومت مسلمانان را به دست گرفته اند.
💡 استحمار طلسم ذهن است و او را از معارف انسانی و اجتماعی و مشاغل حق یا ناحق، مقدس یا نامقدس دور می کند.
💡 (و هر كبرى ناحق است ) تا آنجا كه گفتند: چه كسى از ما نيرومندتر است )؟! (فاما عادفاستكبروا فى الارض بغير الحق و قالوا من اشد مناقوة ).
💡 ای به تو ناحق چو شمع دیده به طفلی عذاب وی ز تو دولت چو سرو گشته به پیری جوان
💡 می رسد آخر به جایی گریه خونین ما خون ناحق را کسی پا در حنا نگرفته است
💡 در شبستان رضا تیغ زبان شکوه نیست شمع ناحق کشته را خشنود می دانیم ما