جدایی فکندن

لغت نامه دهخدا

جدایی فکندن. [ ج ُ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دوری افکندن. فرقت انداختن:
جفت چرا کردشان به حکمت و صنعت
چون بمیانشان فکند خواست جدایی.ناصرخسرو.رجوع به جدایی و جدا شود.

فرهنگ فارسی

دوری افکندن فرقت انداختن

جمله سازی با جدایی فکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زین پس مچشان درد جدائیم که در عشق دردی نبود صعب تر از درد جدایی

💡 هر روز جدا از تو کشم محنت و دردی گر دیر کشد درد جدایی چه کند کس

💡 هرگز جدا نشد ز دلم بیتو پاره یی کان پاره هم ز داغ جدایی جدا نسوخت

💡 در دوزخم، بجرم جدایی ز خدمتت برمن شب فراق تو، روز قیامت است

💡 در دیده و دل، از دل و از دیده جدایی بی جایی و چون می نگرم در همه جایی

هوابد یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز