تجرع کردن

لغت نامه دهخدا

تجرع کردن. [ ت َ ج َرْ رُ ک َ دَ ] ( مص مرکب )جرعه جرعه نوشیدن. ( ناظم الاطباء ): و خود از آب چشمه شربتی تجرع کرد. ( سندبادنامه ). چون مهرب و ملجاء دیگر نبود بدست خود داروئی مهلک تجرع کرد. ( جهانگشای جوینی ). رجوع به تجرع و تجرع افتادن شود.

فرهنگ فارسی

جرعه جرعه نوشیدن. و خود از آب چشمه شربتی تجرع کرد.

جمله سازی با تجرع کردن

💡 یک جرعه داده‌اند به ما ز اول و هنوز لایعقل از تجرع آن جام باده‌ایم

💡 همه گرچه در تجرع نتوان از او تمتع به دو طُرّه‌اش تواضع به دو چهره‌اش تکبر

💡 گفتم بود که آندولت زیر نگین آید و بار آن آرزو از سینه بزمین، بارفقه ای که عزم آنصوب داشتند راه برداشتم و منازل را بقدم مجاهدت بگذاشتم، تا بعد از تحمل شداید و تجرع مکاید از نشیب و فراز بباره آن پناه رسیدم بوقتی که آفتاب از مطلع نورانی بنشیب ظلمانی رأی کرده بود و در دریای قیرگون غوطه خورده و زنگی شب از گریبان رومی روز سر برآورده.

💡 من این کئوس تجرع می کردم و با دل بیقرار تضرع، این صور بلا می شنیدم و این شور عنا میدیدم که ناگاه در میان راه پیری دیدم مرقع پوش.