لغت نامه دهخدا
بیخ باشه. [ ش َ / ش ِ ]( اِ مرکب ) ابوحنسا. شنگار. شنجار. ( بحر الجواهر ).
بیخ باشه. [ ش َ / ش ِ ]( اِ مرکب ) ابوحنسا. شنگار. شنجار. ( بحر الجواهر ).
ابو حنسا شنگار ٠ شنجار ٠
💡 از انتقام عدل تو با ضعف خویش کبک در چشم باشه و دل باز آشیان نهاد
💡 چنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق را صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده
💡 هروقت جک اون روزی که داره فوتبال بازی میکنه آماده باشه مدافعین حریف روز سیاهشونو بایستی بگذرونن.
💡 خرد است آنکه تو را بنده شدهستند بدو به زمین شیر و پلنگ و به هوا باشه و باز
💡 ز گنجشک وز کبک و پشه و از مور با عدلش بترسد باشه و شاهین گریزد پیل و شیر نر
💡 وندرین ره دام ساز از جان و جانان صید کن پای بگشا باشه عنقا شکار خویش را