انبوه گشتن

لغت نامه دهخدا

انبوه گشتن. [ اَم ْ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) در یک جا گرد آمدن و فراوان شدن. انبوه شدن. توده شدن:
چو انبوه گشتند بر پیشگاه
چنان گفت شاه جهان با سپاه.فردوسی.چو بر هم نهادند و انبوه گشت
ببالای سنگین یکی کوه گشت.فردوسی.

فرهنگ فارسی

در یک جا گرد آمدن و فراوان شدن. انبوه شدن.

جمله سازی با انبوه گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دید پیرامون خود خار و خسی انبوه و گفت در میان این رقیبان چون توان مأوا گرفت

💡 سامان ‌کمال آن همه بر خویش مچینید انبوهی هر جنس‌که دیدیم دکان بست

💡 کتابخانهٔ ترزاقی و پک، که توسط مؤسسهٔ ژئوتکنیکال نروژ، در اسلو نروژ اداره می‌شود انبوهی از نوشتارهای او را نگهداری می‌کند.

💡 مهاجرت انبوه مردم از مناطق بسیار آسیب دیده در «دشت‌های بزرگ» و در جنوب به مکان‌هایی مانند کالیفرنیا و شهرهای شمال (مهاجرت بزرگ) صورت گرفت. تنش‌های نژادی نیز در این مدت افزایش یافت.

💡 با این حال مرا بیاد داشته باش اورا به صورت انبوه و خودآگاهانه در فیلم جریان می‌دهد.

💡 نه یکی روز نو از سال که در هر در و دشت روز افزونی و انبوهی آب و علف است

متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز