لغت نامه دهخدا
احداق البقر. [ اَ قُل ْ ب َ ق َ ] ( ع اِ مرکب ) عنب اسود. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( تذکره ضریر انطاکی ). انگور سیاه.
احداق البقر. [ اَ قُل ْ ب َ ق َ ] ( ع اِ مرکب ) عنب اسود. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( تذکره ضریر انطاکی ). انگور سیاه.
انگور سیاه
💡 به کرم رغبتش بدان درجه است که به نظاره رغبت احداق
💡 نقش آفات مصور شود اندر ابدان شکل آجال مجسم شود اندر احداق
💡 مدح احداق شریف تست تسبیح فلک خاک درگاه رفیع تست محراب امم
💡 کنند خلق به اقدام قصد خدمت تو بدین سبب بود اقدام بهتر از احداق
💡 چشمم که ز حقه های احداق با ابر همی کند مشالی