یخ کوب

لغت نامه دهخدا

یخ کوب. [ ی َ ] ( نف مرکب )درهم شکننده یخ. ( ناظم الاطباء ) || یخ شکن. || مجازاً، کار بی حاصل کننده:
ز بی پروایی یاران گرافتد بر دری کارم
تمام روز باید در زدن یخ کوب را مانم.محمد سعید اشرف ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

درهم شکننده یخ یخ شکن

جمله سازی با یخ کوب

💡 با عقل پای کوب که پیری است ژنده پوش بر فقر دست کش که عروسی است خوش لقا

💡 چون در معشوق کوبی حلقه عاشق‌وار زن چون در بتخانه جویی چنگ در زنار زن

💡 برآمد خروشیدن دار و کوب درخشیدن خنجر و زخم چوب

💡 درافکنده دف این آوازه از دوست کزو در دست ره کوبان بود پوست

💡 هر که یغما شنود ناله گرمم گوید آهن سرد چه کوبی دلش از پولاد است

دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز