پرگداز. [ پ ُ گ ُ ] ( ص مرکب ) پرسوز. پر تب و تاب:
به لشکرگه خویش رفتند باز
همه دیده پرخون و تن پرگداز.فردوسی.بنزدیک بهرام بازآمدند
جگرخسته و پرگداز آمدند.فردوسی.فرود آمد و برد پیشش نماز
دو دیده پر ازخون و دل پرگداز.فردوسی.برفتندو شبگیر بازآمدند
سخن در دل و پرگداز آمدند.فردوسی.پس آمد به لشکرگه خویش باز
روانش پراز درد و تن پرگداز.فردوسی.
۱. پرجوش وخروش، پرتب وتاب.
۲. پراندوه، پرسوزوگداز، پرسوز
پرسوز، پرجوش وخروش، پرتب وتاب، پراندوه پرگداز
( صفت ) پر سوز پر تب و تاب.
پرسوز پرتب و تاب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس آمد بلشکر گه خویش باز روانش پر ازدرد وتن پرگداز
💡 فرود آمد از باره بردش نماز دو دیده پر از خون و دل پرگداز
💡 بر ره یوسف مرا میدار باز با دل پر درد و جان پرگداز