وعی

لغت نامه دهخدا

وعی. [ وَع ْی ْ ] ( ع اِ ) ریم و زردآب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). چرک و ریم و زردآب. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). || خروش و فریاد یا به خصوص بانگ سگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). || چاره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ): ما له عنه وعی؛ ای بد. ( منتهی الارب ).
وعی. [ وَع ْی ْ ] ( ع مص ) نگاه داشتن. ( اقرب الموارد ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || یاد گرفتن.( ترجمان علامه جرجانی ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || گرد کردن. || به شدن استخوان شکسته بر کجی. || ریم کردن جراحت. || گرد آمدن ریم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). || آواز و فریاد کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || شنیدن. ( اقرب الموارد ).
وعی. [ وَ عا ] ( ع اِ ) وَعْی. خروش و فریاد یا به خصوص بانگ سگ. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
وعی. [ وَ عا ] ( ع مص ) وَعْی. آواز و فریاد کردن. ( منتهی الارب ).
وعی. [ وَ عی ی ] ( ع ص ) فرس وعی؛ اسب درشت اندام سخت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || حافظ زیرک و دانا. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

فرس وعی اسب درشت اندام سخت

جمله سازی با وعی

💡 آئینه ساخت عالم و خود رابخود نمود عکس جمال اوست نهان وعیان که هست

💡 همیشه تا نبود نزد مردم بخرد گمان بجای یقین وعیان بجای خبر

💡 جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را پرده افکند وعیان کرد رخ زیبا را