واجب الحج

لغت نامه دهخدا

واجب الحج. [ ج ِ بُل ْ ح َج ج ] ( ع ص مرکب ) کسی که استطاعت رفتن بکعبه را داشته باشد. مستطیع.

فرهنگ فارسی

کسیکه استطاعت رفتن بکعبه را داشته باشد.

جمله سازی با واجب الحج

💡 من بر سر خودم زدم و طاقت توقف ديگر نداشتم، از حجره بيرون آمدم و اهلش ‍ نزدشرفتند درب خانه كه رسيدم صداى شيون و ناله بلند شد معلوم شد مرده است و پس ازتحقيق از حالش معلوم شد كه اين بدبخت چندسال بود كه واجب الحج بود و به اين واجب مهم الهى اعتنايى ننموده تا اينكه يهودى ازدنيا رفت.

💡 تيمسار بابائى هنگام سفر حج، به اتّفاق همسرش تا پاى پلكان هواپيما آمد، امّاهمسرش را فرستاد و خودش برگشت. همسرش گفت: شما هم واجب الحج هستى. گفت: حجواجب است، جهاد هم واجب است، امّا در شرائط كنونى تكليف من جهاد است، به جبهه برگشتو در روز عيد قربان به شهادت رسيد.