لغت نامه دهخدا
بانگ گفتن. [ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) فریاد کردن. ببانگ آمدن. || منادی کردن. || اذان گفتن: در راه که او را می بردند؛ مؤذنی بانگ میگفت، چون به کلمه شهادت رسید... ( تذکرة الاولیاء عطار ).
بانگ گفتن. [ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) فریاد کردن. ببانگ آمدن. || منادی کردن. || اذان گفتن: در راه که او را می بردند؛ مؤذنی بانگ میگفت، چون به کلمه شهادت رسید... ( تذکرة الاولیاء عطار ).
ببانگ آمدن
💡 29- بانگ اذان بلال !هنگامى كه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله چشم از جهان فرو بستبلال - اذان گوى پيغمبر صلى الله عليه و آله - از گفتن اذان خوددارى كرد و گفت: