لغت نامه دهخدا
بی حقیقت. [ ح َ قی ق َ ] ( ص مرکب ) ناراست و ناخالص. ( آنندراج ). || بی وفا. || ناسپاس. || نمک بحرام. || بطور نادرستی. ( ناظم الاطباء ).
بی حقیقت. [ ح َ قی ق َ ] ( ص مرکب ) ناراست و ناخالص. ( آنندراج ). || بی وفا. || ناسپاس. || نمک بحرام. || بطور نادرستی. ( ناظم الاطباء ).
ناراست و ناخالس ٠ یا بی وفا ٠ یا ناسپاس ٠ یا نمک بحرام ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز بی حقیقتی از هم چنان گریزانند که جز نمک نتواند گرفت یاران را
💡 حسها با حس تو گویند راز بی حقیقت بی زبان و بی مجاز
💡 آن یار بی حقیقت، پاس وفا ندارد پروای اشتیاقم، دیرآشنا ندارد
💡 از یاد بردهاند مرا بی حقیقتان خود را ببین چه زود فراموش کردهاند
💡 یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد بر فلک شد دود آه ما و سر بالا نکرد