دشمن دار

لغت نامه دهخدا

دشمن دار. [ دُ م َ ] ( نف مرکب ) دشمن دارنده. آنکه او را دشمن باشد. دارای دشمن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || که دشمن گیرد. که دیگری را دشمن شمرد. مبغض. دشمن. عدو. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). مقابل دوست دار. یعنی آنکه هم مراد دشمنان باشد. ( آنندراج ):
ز بیم تیغ تو آنرا که دشمن دار تو باشد
همه ساله دو رخ بر گونه دینار تو باشد.فرخی.اگر فردا شفاعت را ز احمد طَمْع میداری
چرا امروز دشمن دار اهل البیت و فرزندی.ناصرخسرو ( دیوان چ مینوی ص 335 ).صلح دشمن دار باشد عاریت
دل بسوی جنگ دارد عاقبت.مولوی.|| متنفر ونفرت کننده. ( ناظم الاطباء ). شَنِف. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

دشمن دارنده.

جمله سازی با دشمن دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بهر دشمن دار عبرت خواهم اندر شهر زد دوست را هم کرسی از زیر پا خواهم کشید

💡 ز بیم تیغ تو آن را که دشمن دار تو باشد همه ساله دو رخ بر گونه دینار تو باشد

💡 گفت: می‌دانم تو را ای بوالحسن که تویی دیرینه دشمن دار من

💡 اگر فردا شفاعت را از احمد طمع میداری چرا امروز دشمن دار اهل‌البیت و فرزندی؟

💡 هر منافق را تو دشمن دار باش از وی و از فعل او بیزار باش

💡 زشت او زشت و نکوی اونکوست زشت دشمن دار نیکو دار دوست