لغت نامه دهخدا
بزرگ تن. [ ب ُ زُت َ ] ( ص مرکب ) جسیم. سمین. عظیم الجثه. ( ناظم الاطباء ): اضخم؛ بزرگ تن از هر چیزی. ( یادداشت بخط دهخدا ).
بزرگ تن. [ ب ُ زُت َ ] ( ص مرکب ) جسیم. سمین. عظیم الجثه. ( ناظم الاطباء ): اضخم؛ بزرگ تن از هر چیزی. ( یادداشت بخط دهخدا ).
۱. آن که تن بزرگ دارد، بزرگ جثه، عظیم الجثه، تناور.
۲. فربه.
( صفت ) ۱- آنکه تن وی بزرگ باشد جسیم عظیم الجثه بزرگ جثه. ۲- سمین فربه.
جسیم سمین.
💡 پردانی تو ساخت تنت را چوخم بزرگ تن پروران برند گمان کز تنعم است
💡 او پس از آنکه در نبردهای بزرگ تنبهتن زور و توان زیادی از خود نشان داد و همواره جان سالم بهدر برد، از سوی پدرش ملقب به پولادین یا یارنسیدا (به معنای رویینتن) شد.[نیازمند منبع]