لغت نامه دهخدا
برافراختن. [ ب َاَ ت َ ] ( مص مرکب ) نصب کردن. انتصاب. برافراشتن. بلند کردن. || برکشیدن. ( یادداشت مؤلف ). || بزرگ شدن. بالیدن. نمو کردن:
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاورنهنگ.فردوسی.
برافراختن. [ ب َاَ ت َ ] ( مص مرکب ) نصب کردن. انتصاب. برافراشتن. بلند کردن. || برکشیدن. ( یادداشت مؤلف ). || بزرگ شدن. بالیدن. نمو کردن:
ز پستان آن گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاورنهنگ.فردوسی.
( مصدر ) برافراشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خریدار این جنگ و این تاختن به خورشید گردن برافراختن
💡 دل ویرانه عمارت کردن خوشتر از کاخ برافراختن است
💡 برافراختن سر به بیشی و گنج به رنجور مردم نماینده رنج
💡 از این تیغ و نیزه برافراختن به آزار من اسب کین تاختن
💡 ز بس غارت و کشتن و تاختن سر از یاد توران برافراختن
💡 بفرمود میلی برافراختن بر او روشن آیینهای ساختن