خنفساء
مترادفها
سوسک، حشره
لغت نامه دهخدا
خنفساء. [ خ ُ ف ُ ] ( ع اِ ) جانوری گندبوی که خبزدوک گویند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). بهندی آن را گیرونده می نامند. ( از آنندراج ). خُنفَس. خِنفِس. خُنفَسه. خُنفُسَه. خبزدو.( صحاح الفرس ). خبزدوکه. ( بحر الجواهر ). خبزدوک ماده. ( زمخشری ). ام الاسود. ام الفسوة. ام اللجاج. ام النتن. ( المرصع ). سرگین غلطانک. ( غیاث اللغات ). گوزده. خبزدوک. سرگین گردان ماده. فاسیا. فاسیه. تسنیه. گوگال. خاله سوسکه. نوعی جُعَل. خرچسونه. ( یادداشت بخط مؤلف ).خبزدو. ( ذخیره خوارزمشاهی ). ج، خنافس:
مگس و خنفسا حمار قبان
همه با جان و مهر و مه بی جان.سنائی.پارسا را چه لذت از عشرت
خنفسا را چه نسبت از عطار.خاقانی.بسان ابرص و حربا و خنفسا و جُعَل.خاقانی.به خنفساء چه کنی وصف نافه اذفر.؟
جمله سازی با خنفساء
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 - خداوند آنگاه كه زمين را آفريد و جنبده هايى در آن بوجود آورد، كه معده و خون قرمزندارند، خوراكشان را از همان خاك قرار داد. وقتى نوزاد خنفساء متولد مى شود نه او شيرمى خورد و نه دانه ! بلكه زندگيش از مواد خاكى تاءمين مى گردد.
💡 71- خنفساء حشره اى است سياهرنگ كه از فضله حيوانات استفاده مى كند.