بی رنگی

لغت نامه دهخدا

بیرنگی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) صفت بیرنگ. ( یادداشت مؤلف ). حالت بیرنگ. || بیچونی حق، و نزد محققان ظهور احدیت است و اشاره به عالم وحدت که عبارت از مرتبه ای بیمرتبه بود که اسقاط اضافات ذات معراست از لباس اسماء و صفات تعالی و تقدس. ( از برهان ) ( غیاث ) ( آنندراج ):
چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی.مولوی.- عالم بیرنگی؛ بی تعینی و بی صورتی. ( انجمن آرا ).

فرهنگ عمید

۱. حالت بی رنگ بودن.
۲. [مجاز] ساده و بی آلایش بودن.
۳. (تصوف ) بی چونی حق، عالم وحدت.

فرهنگ فارسی

حالت و کیفیت بیرنگ

جمله سازی با بی رنگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی رنگی و دیوانگئی پیش بگیریم تا چند خود آرای و خردمند توان بود

💡 باین بی رنگی جوهر ازو نیرنگ می ریزد کلیمی بین که هم پیغمبری هم ساحری کرده

💡 نیست جز آینهٔ صورت بی رنگی او آنچه در دائرهٔ کون و مکا ن موجودست

💡 جامه رنگین چه کنی جام طلب کز می عشق رنگ آنراست که دارد صفت بی رنگی

💡 در بهارستان بی رنگی، گل بی خار ما خار در پیراهن از اندیشه باطل نداشت

کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
ادریان یعنی چه؟
ادریان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز