لغت نامه دهخدا
بی وایه. [ وای َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وایه ) بی ملجاء. بی پناه. ( یادداشت مؤلف ). || بی ضرورت و بدون لزوم و حاجت. ( ناظم الاطباء ). شاید وای و وایه ( وای + هَ ) صورتی باشد از «بای » ریشه مضارع مصدر بایستن.
بی وایه. [ وای َ / ی ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وایه ) بی ملجاء. بی پناه. ( یادداشت مؤلف ). || بی ضرورت و بدون لزوم و حاجت. ( ناظم الاطباء ). شاید وای و وایه ( وای + هَ ) صورتی باشد از «بای » ریشه مضارع مصدر بایستن.
بی ملجا ٠ بی پناه ٠ یا بی ضرورت ٠ و بدون لزوم و حاجت ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر مردانه عزمِ دوست داری به ترکِ وایه گفتن سهل کاری ست
💡 جز وایه های طبع که آسودگیم برد در خواب زحمت مگس دیگرم نماند
💡 بس که باشد فرود پایه وی شر بود هر چه هست وایه وی
💡 نخواهم از تو دگر صورتی مگر معنی ندارم از تو دگر وایهای مگر بوسه
💡 می نهد اسرار با من در میان وایه من از کنارم می برد
💡 رفت بر ما آنچه خود ما خواستیم وایه از سلطان به غوغا خواستیم