بی غوری

لغت نامه دهخدا

بی غوری. [ غ َ / غ ُ ] ( حامص مرکب ) بی دقتی. لاقیدی. بی عاری:
رفت آن دوره منحوسه که کار من و تو
لشی و تنبلی و لاتی و بی غوری بود.روحانی ( از فرهنگ عامیانه جمالزاده ).

فرهنگ فارسی

بیدقتی لاقیدی. بیعاری

جمله سازی با بی غوری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کمال حسن معشوق جز در آینۀ عشق نتوان دید و ازین جهت وجود عاشق برای اظهار حسن معشوق باید، ای درویش اگرچه معشوق بسرمایۀ حسن غنی است و از وجود همه مستغنی است اما وی را برای اظهار خود برخود آینۀ باید تا خود را دریابد و این معنی غوری دارد:

💡 از ۵۸۸ هجری که معزالدین محمد، سلطان غوری دهلی را فتح کرد، سلطه مسلمانان بر این شهر و هندوستان آغاز شد.

💡 غزنی: از شهرهای تاریخی افغانستان است و زمانی پایتخت غزنویان و غوریان (سده‌های یازدهم تا سیزدهم میلادی) و بعدها تیموریان (سده‌های پانزدهم تا شانزدهم میلادی) بود.

💡 و شاید که غیرت عاشق بر معشوق تا حدّی برسد که نخواهد که در حسن معشوق چیزی بیفزاید و این معنی غوری دارد جز به ذوق فهم نتوان کرد.

هنگام یعنی چه؟
هنگام یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز