لغت نامه دهخدا
اسپانج. [ اِ ن َ ] ( اِ ) اسپناج. اسپاناخ. اسفناج و آن سبزی است که در آش کنند. ( برهان ):
اسپانج خویشم دان با ترش پر و شیرین
با هر دو شدم پخته تا با تو بپیوستم.مولوی ( کلیات شمس ).
اسپانج. [ اِ ن َ ] ( اِ ) اسپناج. اسپاناخ. اسفناج و آن سبزی است که در آش کنند. ( برهان ):
اسپانج خویشم دان با ترش پر و شیرین
با هر دو شدم پخته تا با تو بپیوستم.مولوی ( کلیات شمس ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کلمپ فورستر یا فورسپس اسپانج (به انگلیسی: Foerster clamp) ابزاری با یک شیار دایرهای دندانهدار جهت نگهداری گاز در حین پرپ پوست بیمار که پیش از عمل جراحی کاربرد دارد. به طور معمول برای سوراخکاری بدن بهخصوص در سوراخ کردن زبان بکار میرود.