لغت نامه دهخدا
لکلک بچه. [ ل َ ل َ ب َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) بچه لکلک:
هست بر لکلک ز جیلان و بقم منقار و پای
پس چرا گشت آبنوسین هر دو پر لکلک بچه.سوزنی.
لکلک بچه. [ ل َ ل َ ب َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مرکب ) بچه لکلک:
هست بر لکلک ز جیلان و بقم منقار و پای
پس چرا گشت آبنوسین هر دو پر لکلک بچه.سوزنی.
( اسم ) بچ. لکلک.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از پر نورسته و از پوست پیدا آمده کرده بازوها چو میخ نیشکر لکلک بچه
💡 تا نکوخواهان او در خانه دولت شوند میگشاید لکلک از منقار در لکلک بچه
💡 بر فراز تخت بنشسته است و می خندد چو بخت بر بداندیش رضا این عمر لکلک بچه
💡 از چه بر منقار و پای خویشتن وا کرده اند رنگ دیگر لکلک و رنگ دگر لکلک بچه
💡 همچو گنجشک از تن او برگرفتی مور کور گیرد ار منقار کودک مار بر لکلک بچه
💡 بین که همچون ریدگان باشد ز دیبا پوستشان هم ز بخت خوبشان دارد خبر لکلک بچه