عبدان
مترادفها
بندگان، بردهها، خدمتکاران
متضادها
آزادگان
لغت نامه دهخدا
عبدان. [ ع َ ب َ ] ( اِخ ) ناحیه ای است به یمن. ( از معجم البلدان ).
عبدان. [ع َ ] ( اِخ ) موضعی است به یمن. ( از معجم البلدان ).
عبدان. [ ع َ ] ( اِخ ) یکی از دهات مرو است که بوالقاسم عبدالحمیدبن عبدالرحمان بن احمد العبدانی منسوب است بدان. ( از معجم البلدان ).
عبدان. [ ع َ ب ُ ]( اِخ ) نهر عبدان، نهری است به بصره در جانب فرات منسوب به مردی است از اهل بحرین. ( از معجم البلدان ).
عبدان. [ ع َ ] ( ع اِ ) ج ِ اَعْبُد. ( لسان العرب ).
عبدان. [ ع ِ ب ِدْ دا ] ( ع اِ ) ج ِ اَعبد. ( السان العرب ).
فرهنگ فارسی
جمع اعبد
جمله سازی با عبدان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 (( ((اللهم انى و فلانا - يعنى المتوكل - عبدان من عبيدك، نواصينا بيدك، تعلم مستقرناو مستودعنا، و تعلم منقلبنا و مثوانا، سرّنا و علانيتنا، و تطلع على نياتنا، و تحيطبضمائرنا، علمك بما نبديه كعلمك بما نخفيه، و معرفتك بما نبطنه كمعرفتك بما نظهرهو لا ينطوى عنك شى ء من امورنا...)).