لغت نامه دهخدا
سرمو. [ س َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بمجاز بمعنی ذره ای. جزیی:
سال جهان گرچه بسی درگذشت
از سر مویش سرمو کم نگشت.نظامی.گروهی ضعیفان دین پروریم
سرمویی از راستی نگذریم.نظامی.
سرمو. [ س َ رِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بمجاز بمعنی ذره ای. جزیی:
سال جهان گرچه بسی درگذشت
از سر مویش سرمو کم نگشت.نظامی.گروهی ضعیفان دین پروریم
سرمویی از راستی نگذریم.نظامی.
بمجاز بمعنی ذره ای. جزیی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای بسا فکرت باریک که چون موی شدهست وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو
💡 - لافلش: سبحان الله، مگر از شما میشود چیزی دزدید. مگر شما از آن کسانی هستید که بگذارید کسی یک سر مو از مال شما را برباید. شما دار و ندارتان را پنهان کردهاید و شب و روز کشیکش را میکشید.
💡 نالهٔ ناقوس دارد هر سر مو بر تنم این سزای آن که از بتخانه میآید برون
💡 هر سر موی تو از غفلت به راهی میرود جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را
💡 زلف تو کژ پیچ پیچ، هر سر موی کژت کژ بنشیند، ولیک راست نگوید جواب
💡 این که در ترقی کار تو بس که هست ذات تو را بهر سر مو صد نشان ز شان