رهنمایی

لغت نامه دهخدا

رهنمایی. [ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( حامص مرکب ) راهنمائی. هدایت و دلالت و ارشاد. ( ناظم الاطباء ). راهنمایی. رهنمونی. راهنمونی. ( یادداشت مؤلف ):
چه طرفها که نبستم ز رهنمایی دل
دلیل رهزن من مست خواب و راه خطیر.خاقانی.گمراه و سخن ز رهنمایی
در ده نه و لاف کدخدایی.نظامی.- رهنمایی کردن؛ ارشاد. هدایت:
سخن ار دل شکن نباشد و سخت
رهنمایی کجا کند سوی بخت.اوحدی.رجوع به رهنمای و راهنمایی شود.

فرهنگ فارسی

عمل راهنما هدایت رهبری. یا اداره راهنمایی و رانندگی اداره ای در شهربانی که موظف به انتظام رفت و آمد و عبور و مرور وسایل نقلیه است شعبه تامین وسایل عبور و مرور و وسایل نقلیه.
هدایت و دلالت و ارشاد. رهنمونی

جمله سازی با رهنمایی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رهبری باید طلب کردن نخست رهنمایی چابک و چالاک و چست

💡 به رهنمایی کوته نظر ز راه مرو که پیش پا نتوان دید با ستاره چاه

💡 در بیابان محبت رهنمایی مشکل است خضر اینجا گام اول خویش را گم می‌کند

💡 دکتر محمدتقی رهنمایی استاد جغرافیای دانشگاه تهران

💡 ساکنان حرم از قبله نما آزادند رهنمایی به من ای خضر بیابان مفروش

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز