لغت نامه دهخدا
رباخور. [ رِ خوَرْ/ خُرْ ] ( نف مرکب ) رباخوار. رباخواره:
رباخواری مکن این پند بنیوش
که با شیر رباخور کرد خرگوش.نظامی.و رجوع به رباخوار و رباخواره و ربا شود.
رباخور. [ رِ خوَرْ/ خُرْ ] ( نف مرکب ) رباخوار. رباخواره:
رباخواری مکن این پند بنیوش
که با شیر رباخور کرد خرگوش.نظامی.و رجوع به رباخوار و رباخواره و ربا شود.
( صفت ) آنکه ربا خورد نزول خور.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رباخواری مکن این پند بنیوش که با شیر رباخور کرد خرگوش