لغت نامه دهخدا
درمان جوی. [ دَ ] ( نف مرکب ) جوینده درمان. آنکه در جستجوی درمان باشد. علاج خواه. طالب چاره. علاج و دارو طلبنده برای مداوا:
خیر شد زی درخت صندل بوی
که از او جانْش گشت درمان جوی.نظامی.
درمان جوی. [ دَ ] ( نف مرکب ) جوینده درمان. آنکه در جستجوی درمان باشد. علاج خواه. طالب چاره. علاج و دارو طلبنده برای مداوا:
خیر شد زی درخت صندل بوی
که از او جانْش گشت درمان جوی.نظامی.
جوینده درمان آنکه در جستجوی درمان باشد علاج خواه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خیر شد زی درخت صندل بوی که ازو جانش گشت درمان جوی