لغت نامه دهخدا
خودافتاده. [ خوَدْ / خُدْ اُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) افتاده. عاجز. مسکین. کنایه از متواضع و خاشع. || آنکه موجب افتادگی و عجز خود است. آنکه خود را به پرتگاه و عجز انداخته: خودافتاده نگرید. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خودافتاده. [ خوَدْ / خُدْ اُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) افتاده. عاجز. مسکین. کنایه از متواضع و خاشع. || آنکه موجب افتادگی و عجز خود است. آنکه خود را به پرتگاه و عجز انداخته: خودافتاده نگرید. ( یادداشت بخط مؤلف ).
افتاده عاجز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بس که در عشق از پی سامان خود افتادهایم داغ اگر در دست ما باشد، نمکدان میکنیم
💡 من از خودی خود افتادهام به چاه طبیعت مرا ز چاه به ماه ار بر آوری تو توانی
💡 غافل از شیرینی گفتار خود افتاده اند طوطیان از ساده لوحی ناز شکر می کشند
💡 نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال عرصه خالی و ز حیرت سپر انداختهاند
💡 نیست بر تحسین بلبل گوش من چون شاخ گل زین گلستان با خود افتاده است کارم همچو سرو
💡 در طلسم بیقراران من ز خود افتادهام کم به لوح خاطر آن زلف پریشان میکشم