لغت نامه دهخدا
خزیده. [ خ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) شخصی که در کنجی ورخنه ای پنهان شده باشد. ( ناظم الاطباء ):
می بینم از این مرتبه خورشید فلک را
چون شب پره در سایه حفظتو خزیده.انوری.|| دَر جَستَه. ( صحاح الفرس ): مشتری دلالت دارد بر... سطبربینی بیرون خزیده رخ بزرگ چشم. ( التفهیم ).