جدش
مترادفها
جد، پدربزرگ
لغت نامه دهخدا
جدش. [ ج َ ] ( ع مص ) اراده گرفتن کردن چیزی را. ( از منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). اراده گرفتن چیزی کردن. ( از ناظم الاطباء ). گرداندن چیزی برای گرفتن آن. ( از قطر المحیط ). جدش الشی یجدشه جدشا؛ اداره لیأخذه. ( از قطر المحیط ).
جدش. [ ج َ دَ ] ( ع اِ ) زمین درشت. ( منتهی الارب ) ( تاج العروس ). ج، اَجداش. ( منتهی الارب ) ( تاج العروس ) ( آنندراج ) ( قطر المحیط ).
فرهنگ فارسی
زمین درشت
جمله سازی با جدش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ۲- عمو و جد یک عضو هر دو سیاه باشند.( که ممکن است عموی آن عضو قرمز و جدش سیاه است و یا بالعکس)
💡 آنکه جدش مصطفی و جد ثانی مرتضاست جد ثالث سبط ثانی ده وصی آبای اوست
💡 هشت ساله بود كه جدش عبدالمطلب در گذشت. و طبق وصيت او، ابوطالب عموى بزرگشعهده دار كفالت او شد. ابوطالب نيز از رفتار عجيب اين كودك كه با ساير كودكان شباهتنداشت در شگفت مى ماند.
💡 لفظ نپذیرد بلندی تا نگویی مدح او دین کجا گیرد درستی تا به جدش نگروی
💡 در الدر المنثور است كه ترمذى از عمرو بن شعيب از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت:رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خداوند دوست دارد اثر نعمت خود را دربنده اش ببيند.
💡 آنچنان کز تیغ جدش محو شد آثار کفر شسته شد از آب تیغش ظلمت ظلم از جهان