بی دستور

لغت نامه دهخدا

بیدستور. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دستور ) بیرخصت و بی اجازه. ( ناظم الاطباء ). مقابل بدستوری. || بدخلق و گستاخ. || بیقاعده وبدون پیشرو. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دستور شود.

فرهنگ فارسی

بی رخصت و بی اجازه ٠ مقابل به دستوری یا بدخلق و گستاخ ٠

جمله سازی با بی دستور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در جوانی خدمت پیری گزین چون شب شود کس نمی آید برون از خانه بی دستور صبح

💡 می شود بازیچه باد صبا خاکسترش در محافل هر که چون پروانه بی دستور رفت

💡 درجه چهارم آن که بزند و به زدن هم بیم کند و باشد که چون آن قوم در مقابله آیند و به مدد حاجت افتد، قومی را جمع کند و این باشد که به فتنه ادا کند چون بی دستوری سلطان باشد اولیتر آن بود که این بی دستوری سلطان نبود.

💡 بشر حارث گوید اندر خانه رفتم، مردی دیدم آنجا نشسته، گفتم تو کیستی که بی دستوری من در ین جا آمدۀ گفت برادر تو خضر گفتم مرا دعا کن گفت خداوندتعالی طاعت خویش را بر تو آسان کناد، گفتم زیادت کن گفت آنرا بر تو بپوشاناد.

💡 گفتی: مرا سلطانی است که دل گویند. او را رغبت تقوی است. من یارای آن ندارم که بی دستور او سفر کنم.

💡 «لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ» بی دستوری او سخن نگویند، «وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (۲۷) و بفرمان او کار کنند.

مهوا یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
فروردین یعنی چه؟
فروردین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز