بچم

لغت نامه دهخدا

بچم. [ ب ِ چ َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) ( از: ب + چم ) باچم. چمدار. کاری راگویند که با نظام و آراستگی بود. ( برهان قاطع ). نظم. نظام. ترتیب. آراستگی. ( ناظم الاطباء ):
چرا نه شکر کنم نعمت ترا شب و روز
که از تو اختر من سعد گشت و کار بچم.شاکر بخاری.- بچم گرفتن؛ ترتیب و روش خوش به دست آوردن و منظم و آراسته شدن کار و سرانجام نیک حاصل کردن. ( ناظم الاطباء ). || بامعنی. || ( فعل امر ) امر از چمیدن:
بچم کت آهنین بادامفاصل.منوچهری.و رجوع به چم و چمیدن شود.

فرهنگ عمید

بانظم وقاعده، به نظام، آراسته، مرتب.

فرهنگ فارسی

( صفت ) با نظام آراسته.

جمله سازی با بچم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون شمنت اگر صنم باید زی بتی بچم کت نکند ز بار غم سینه فکار و دل زبون

💡 برخیز زلف و رخ بنما و بچم که دل خواهد بنفشه‌زار و گل و سرو و لاله‌ای

💡 بچم در مجلس شادی، بکش در جام و در ساغر زدست لاله رخساری فروغ لاله گون صهبا

💡 یکی بچم که ببوسی رکاب او چو قضا یکی بپو که بگیری عنان او چه قدر

💡 وَ اقْصِدْ فِی مَشْیِکَ و در رفتن خویش بچم باش وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ و آواز خود فرود آر إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ (۱۹) که زشت‌تر آوازها آواز خران است.

💡 می خور و می ده و ببال و بناز کامجو عیش ران بناز و بچم

گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز