یک لایی

لغت نامه دهخدا

یک لایی. [ ی َ / ی ِ ] ( حامص مرکب ) یک لا بودن. یک لایه داشتن. || ( ص نسبی ) آنچه یک لا داشته باشد. مقابل دولایی. || نازک. بی دوام. کم دوام. || لاغر. نزار:
تن یک لایی من، بازوی تو، سیلی عشق
تو مگر رستم دستان زده ای به به به !عارف قزوینی.

فرهنگ فارسی

(صفت ) ۱- آنچه یک لا داشته باشد مقابل دولایی. ۲- نازک بی دوام. ۳- لاغرنزار: تن یک کلایی من بازوی توسیلی عشق تومگر رستم دستان زدهای بهبهبه. (عارف )

جمله سازی با یک لایی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نمای لایی (اینسرت): نمایی درشت از جزئیات یک شیء که موقعیت خاصی در روند قصه دارد؛ مثل کلید، تلفن….

💡 بر قدر زخم مرهم لایی نمی دهند زان می که طعم و بوش گزد مغز و کام را