گهرزا ی

لغت نامه دهخدا

گهرزای. [ گ ُ هََ ] ( نف مرکب ) مخفف گوهرزای. آنکه گوهر زاید. گهرزاینده:
ور گهر تاج نابسوده شد از بحر
بحر گهرزای تاجدار بماناد.خاقانی.رجوع به گوهرزای شود.

فرهنگ فارسی

( گهرزا ی ) ( صفت ) ۱ - آنچه گوهر زاید آنچه که از آن گوهر بر آید: نگویمت چو زبان آوران رنگ آمیز که ابر مشک فشانی و بحر گوهر زای. ( سعدی ) ۲ - گوهر فروش جواهری. ۳ - سخی کریم. ۴ - هنرمند. ۵ - فصیح و بلیغ. ۶ - عاقل و کامل. ۷ - بزرگ زاده اصیل. ۸ - عادل دادگستر. ۹ - چیزی که از گوهر ساخته شده.

جمله سازی با گهرزا ی

💡 آن روز گر از لاله چمن بود عقیقین، امروز هم از ژاله دمن هست گهرزا

💡 ای بحر گهرزای که موج تو عدو را از نکبت نکبا سوی در دور فرستد

💡 صائب جریده باش که اندیشه عیال سازد عقیم، طبع گهرزای مرد را

💡 آخر آن لفظ گهرزای دل آرایت کو آخر آن طوطی گویای شکرخایت کو

💡 ور گوهری ز درج معانی در اوفتاد پاینده باد بحر گهرزای بی کران