کژ کلاه

لغت نامه دهخدا

کژکلاه. [ ک َ ک ُ ] ( ص مرکب ) که کلاه کژ دارد. کج کلاه. که کلاه یک بری بر سر نهد. که کلاه چنان بر سر نهد که لبه از یکسوی سر برترو از سوی دیگر سر فروتر باشد. رجوع به کج کلاه شود.

فرهنگ فارسی

که کلاه کژ دارد. کج کلاه. که کلاه یک بری بر سر نهد.

جمله سازی با کژ کلاه

💡 هر که سرت بر نهد به پای ممالیک خسرو ملک است اگر کلاه ندارد

💡 همی بنازد تاج و کلاه و گاه بدو چو کان بزر عیار و صدف بدر ثمین

💡 چو بشنید گفتار سالار شاه برافراخت تا ماه فرخ کلاه

💡 مرا بود از چنین فرخنده کاری کلاه عزت از هر تاجداری

💡 نه لشکر نه کشور نه تخت و کلاه نخواهم مگر دخت فغفورشاه

💡 به یک دست شمشیر و دیگر کلاه به دندان درفش فریدون شاه