کوه قاف

لغت نامه دهخدا

کوه قاف. [ هَِ ] ( اِخ ) رجوع به قاف شود.

جمله سازی با کوه قاف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از جرم ما مپرس چه مقدار و چند بود ما کوه قاف را به ترازو گذاشتیم

💡 چو سیمرغ از آشیان سلیمان سوی کوه قاف از حیا می‌گریزم

💡 پس کوهی که آن را قاف نامست مگر آنجایگه او را مقامست

💡 تو بتن ساکن تری از کوه قاف لیک از دل همچو بحری در طواف

💡 گر وزد بوئی از آن بر کوه قاف جان عنقا در بدن مستی کند

💡 سبک از یاد گرانان جهان می گردد کوه قافی که مرا هست چو عنقا درپیش