لغت نامه دهخدا
پیچیده انگشت. [ دَ / دِ اَ گ ُ ] ( ص مرکب ) که انگشتی نیرومند دارد. || که انگشتی کژ دارد.
پیچیده انگشت. [ دَ / دِ اَ گ ُ ] ( ص مرکب ) که انگشتی نیرومند دارد. || که انگشتی کژ دارد.
( صفت ) ۱- آنکه انگشتی کج دارد. ۲- آنکه انگشتی قوی دارد.
💡 ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشی که نتواند نهاد انگشت کس بر حرف خاموشی
💡 حدیث ما و غمت قصه شتربانست شتر رمیده و پیچیده در مهار انگشت
💡 در درمان این سندرم باید به وضعیت سنی و شرایط پوستی کودک توجه نمود. بریدن موی پیچیده شده تنها روش درمان است اما برای بریدن مو و با توجه به تعداد دور پیچش و نیز اندازه تورم انگشت میتوان از سوزن بخیه قیچی عروق ویا مواد شیمیایی استفاده نمود.
💡 پیچیده ام ز خویش بر انگشت تا چرا نالنده از کشاکش رگها چو مزهرم