لغت نامه دهخدا
پاکزبان. [ زَ ] ( ص مرکب ) پاک گفتار. پاک سخن. راستگوی.
پاکزبان. [ زَ ] ( ص مرکب ) پاک گفتار. پاک سخن. راستگوی.
( صفت ) پاک گفتار پاک سخن راستگوی.
پاک گفتار پاک سخن
💡 زبان در آن دهن پاک گوئیا که مگر میان چشمهٔ خضر است ماهیی گویا
💡 زبان پاک بود لازم دل روشن که برگ از ید بیضاست نخل ایمن را
💡 بگوییم - نگوییم - نام یک رشته گفتارهایی در دههٔ ۱۳۷۰ بود که وزیر ارشاد در روزنامه پخش میکرد و به راستی، واژههای پذیرششدۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی برای جایگزینی آنها با واژههای بیگانه و پاکسازی زبان فارسی از واژههای نابجا بود؛ مثلاً بگوییم «رایانه»، نگوییم «کامپیوتر» و مانند آن.
💡 یک کاشف اسپانیایی به نام خوان پونسه د لئون روز یکشنبه عید پاک در سال ۱۵۱۳ در این شبهجزیره پیاده شد. در زبان اسپانیایی واژگانی که برای عید پاک دارند معنی جشن گل هم میدهد. پونسه د لئون شاید به جهت آنکه روز عید پاک قدم به شبهجزیره گذارد یا شاید به علت فراوانی گل در آن شبهجزیره نام فلوریدا را بر آن نهاد.
💡 در کتاب زبان پاک - که شامل پیشنهادهایی برای بهبود زبان پارسی است - واژه «باهماد» به عنوان معادلی برای «جمعیت» و «حزب» آورده شده که معادل پارسی درستی نداشته. اگر هم تا آن زمان «گروه» را به کار میبردهاند، غلط است و گروه به معنای عده ای از مردم است که بدون یک خواست همگانی گرد هم آمده باشند