لغت نامه دهخدا
واپس دل. [ پ َ دِ ] ( ص مرکب ) نگران. مضطرب. دل واپس:
چونکه قبضی آیدت ای راهرو
آن صلاح تست واپس دل مشو.مولوی.
واپس دل. [ پ َ دِ ] ( ص مرکب ) نگران. مضطرب. دل واپس:
چونکه قبضی آیدت ای راهرو
آن صلاح تست واپس دل مشو.مولوی.
نگران مظطرب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زناله تا نفس واپسین یقینم نیست که دامنکه به دست فشانده میگیرم
💡 تا چند به مویی دلم آویخته باشد واپس ده اگر زلف تو در کار ندارد
💡 در واپسین سالها، بسیار مورد توجه بود و بهویژه کُنت هِرمان فون پوکلِر-موسکاو از مشوقانِ بنام او بود.
💡 زاغاز صبح خلقت تا روز واپسین حزم تو دید صورت اشیا به یک نظر
💡 والله به جان سید مستان که همدمم جام می است تا نظر واپسین بود