لغت نامه دهخدا
نازک چر. [ زُ چ َ ] ( نف مرکب ) نازپرورده. که در ناز و نعمت زیسته است. که همه غذائی نتواند خورد. که به غذای لطیف و خوب عادت کرده است. خوش خوراک. نازک خوراک.
نازک چر. [ زُ چ َ ] ( نف مرکب ) نازپرورده. که در ناز و نعمت زیسته است. که همه غذائی نتواند خورد. که به غذای لطیف و خوب عادت کرده است. خوش خوراک. نازک خوراک.
(صفت ) آنکه درنازونعمت پرورده شده کسی که بغذا های لطیف و خوب عادت کرده نازک خوار.
💡 نوعی پیراهن بسیار بلند و آستین دار میباشد که معمولاً در قسمت گردن چند دکمه داشته و گشاد و تا روی پاها میرسد و از جنسهای مختلف ولی عموماً تک رنگ و نازک میباشد.
💡 زخم شمشیرست این جا زخم زوبین هر طرف جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار
💡 دلبری بس دلستان و شاهدی بس دلربا نازکی بس دلفریب و چابکیبس دلپذیر
💡 دیوارها و کف پانتئون از سنگ مرمر سفید نازک پوشش یافته تا آب باران نیز به راحتی کانالیزه شود.
💡 دامله یا گنبدی، به شکل تراشخوردهای از سنگهای گوهرین گفته میشود. سنگ دامله معمولاً شکل قلب، بیضی یا چهارگوش دارد که از بالای آن ورقههای نازکی تراشیده میشود تا حالت گنبدی پیدا کند.
💡 با این همه در مورد مصرف لیتیوم هم در صنایع و همچنین در داروسازی توجه به یک نکته بسیار مهم میباشد. مرز میان سودمند بودن این ماده و سمی بودنش برای انسان و محیط زیست بسیار بسیار نازک و شکننده است.