لغت نامه دهخدا
لایی لایی. ( اِ ) لای لای. لالائی. رجوع به لالائی شود.
لایی لایی. ( اِ ) لای لای. لالائی. رجوع به لالائی شود.
💡 با جود تو کش هر دو جهان صورت لایی است نشنیده کسی از دهن آز، نعم را
💡 مقیم کنج خرابات زحمتیم همه گمان مبر که برون افتد از خمش لایی
💡 همان بو شکفتش همان بو بکشتش به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی
💡 خامش کن اگر تو را از خمشان خبر بدی وقت کلام لاییی وقت سکوت هستیی
💡 ز حد گذشت فراق رخت بیا ورنی دوتا کنم ز غم تو قبای یک لایی
💡 به قرب منزل الا کجا رسی؟ که هنوز به صد هزار منازل ازین سوی لایی