لغت نامه دهخدا
غیبگوی. [ غ َ / غ ِ ] ( نف مرکب ) رجوع به غیبگو شود.
غیبگوی. [ غ َ / غ ِ ] ( نف مرکب ) رجوع به غیبگو شود.
( غیبگو ی ) ( صفت ) کسی که از نهانی ها خبر دهد آنکه از مغیبات اخبار کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کتوس به شکل یک وال عظیمالجثه فوراً مأموریتش را آغاز کرد و ویرانی بسیاری به بارآورد. مردم وحشتزده جمع شدند و از پادشاهشان خواستند آنها را نجات دهد. شاه بناچار از غیبگوی آپولو چاره جویی کرد و وی به شاه و ملکه گفت که این بلا از شما و مردمتان دور نخواهد شد، مگر اینکه دختر زیبایتان آندرومدا را قربانی هیولای دریایی کنید.
💡 نیز کرزوس به این عنوان که میخواهد عقیدهٔ غیبگوی معبد دلفی را راجع به جنگ با پارسیان بپرسد، شخصی به نام اوریبات را به یونان فرستاد.
💡 آتنیها نظر کاهن بزرگ و پیشگویی او را خواستار شدند. هاتف پیشگوئی رسیدن نکبت و ادبار را کرد. همه چیزی نمانده بود که از فرط بیچارگی تن به قضا و قدر بدهند اما تمیستوکلس قدم پیش نهاده، اظهار کرد «اگر قول غیبگو دلالت بر شومی میکند، این شومی متوجه آتنیها نیست بلکه در واقع مربوط به مهاجمان است». آتنیها تعبیر تمیستوکلس را ترجیح داده، دل به مبارزه و فداکاری بستند.