لغت نامه دهخدا
شکرقلم. [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ق َ ل َ ] ( اِ مرکب ) نوعی از حلوا که شکربرگ نیز گویند. شکربرگ. ( آنندراج ). و رجوع به شکربرگ شود. || ( ص مرکب ) شکرسخن. آنکه سخن شیرین و شکرین از قلم وی جاری بود. ( از یادداشت مؤلف ).
شکرقلم. [ ش َ ک َ / ش َک ْ ک َ ق َ ل َ ] ( اِ مرکب ) نوعی از حلوا که شکربرگ نیز گویند. شکربرگ. ( آنندراج ). و رجوع به شکربرگ شود. || ( ص مرکب ) شکرسخن. آنکه سخن شیرین و شکرین از قلم وی جاری بود. ( از یادداشت مؤلف ).
۱ - نوعی شیرینی شکر پاره. ۲ - پرکالهای دراز و پهن که از شکر سازند و بر هم نهند شکر قلم.
💡 شکر را در میان نی نهان کرد به چندینش قلم شرح و بیان کرد
💡 و به حقیقت وی نه خویشتن داد که آن وسیلت ساخت به غرض خویشتن، اما حق تعالی به تو داد که وی را چنین موکلی فرستاد و حق را هیچ غرضی نیست درعوض آن، پس چون به حقیقت بشناسی که همه آدمیان هم چون خازن ملکند و خازن همچون قلم است و به دست همه هیچ چیز نیست مگر آن که ایشان را به الزام می فرمایند، آنگاه شکر توانی کرد بر این نعمت حق تعالی را، بلکه این معرفت خود عین شکر است.