ره اموز

مترادف‌ها

یادگیرنده، دانش‌آموز، شاگرد

لغت نامه دهخدا

( ره آموز ) ره آموز. [ رَه ْ ] ( نف مرکب ) راه آموز. استاد. راهنما.رهبر. تعلیم دهنده. ( از یادداشت مؤلف ):
ره آموز تو اندر کارها روح الامین بادا.فرخی.ره آموز و روزی ده و چاره گر
بود این سه مربی پدر را پدر.اسدی.تا چون تو کله دوختن آموختی از ما
بر دست و گریبان تو باشیم ره آموز.سوزنی.رجوع به راه آموز شود. || کتابهای گید. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

( ره آموز ) راه آموز. استاد. راهنما

جمله سازی با ره اموز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ای ره آموز که هر کو به تو ره یافت به تو هرگز اندر ره دین گمره و حیران نشود

💡 گر کند بخت ره آموزی را داغ شوق تو شود روزی او

💡 ره آموز تو اندر کارها روح الامین بادا همه ساله چنین بادی همه روزه چنین بادا

💡 رفتار او صواب بود هرکجا رود کاورا قضا همیشه ره آموز و رهبرست

💡 تا چون کله دوزی حسن آموزی از ما بر دست و گریبان تو باشیم ره آموز

💡 خواست تا تو بدو ره آموزی شغل او را قوی کنی بنیاد

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران