لغت نامه دهخدا
راستی دیدن. [ دی دَ ] ( مص مرکب ) درستی و استقامت دیدن:
آن زلف کج گرفت شفایی ز هر چه هست
جز راستی ندید ز طبع سلیم خویش.شفائی اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).
راستی دیدن. [ دی دَ ] ( مص مرکب ) درستی و استقامت دیدن:
آن زلف کج گرفت شفایی ز هر چه هست
جز راستی ندید ز طبع سلیم خویش.شفائی اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).
درستی و استقامت دیدن
💡 ما به راستی از دیدن رشد سریع و قابل توجه ویتنام پس از سالهای جنگ کشور شگفتزده شدهایم. به همین دلیل است که ما مشتاقانه منتظر یادگیری درسهای مرتبط از ویتنام برای بهکارگیری در افغانستان پس از جنگ و در دروان صلح هستیم.
💡 سلماسی وزنهبرداری را در تهران در باشگاه نیرو و راستی که متعلق به منوچهر مهران بود فراگرفت و در کنار رسول رئیسی و محمود نامجو پایهگذار نخستین تیم ملی وزنهبرداری ایران شد.نامجو در خاطرات خود گفتهاست که بر اثر دیدن تمرینات سلماسی به وزنهبرداری علاقهمند شدهاست.