راد دست

لغت نامه دهخدا

راددست. [ دْ دَ ] ( ص مرکب ) دارای دستی بخشنده. که با دست راد است. بخشنده. گشاده دست:
ردی دانش آرای یزدان پرست
زمین حلم و دریادل و راددست.اسدی.

فرهنگ فارسی

دارای دستی بخشنده. که با دست راد است. بخشنده. گشاده دست.

جمله سازی با راد دست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 طبع پهن تو بحر گوهر موج دست راد تو ابر لؤلؤ بار

💡 همانا دست گوهر بار او جانست ورادی تن بلی رادی باو زنده ست و تن زنده بجان باشد

💡 گشتست هر کسی زعطاهای تو عزیز خواری ز دست راد تو جز کان زر ندید

💡 تویی که رادی و انصاف تو بکند و ببست به مال چشم نیاز و به عدل دست ستم

💡 تیره با رأی پاک او خورشید خشگ با دست راد او دریاب