لغت نامه دهخدا
ذووالحجی. [ ذَ وُل ْ ح ِ جا ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب ) خردمندان. خداوندان خرد. صاحبان عقل. بخردان:
زار الحجیج منی و زار ذووالحجی
جسد الحسین و شعبه فاستشرقوا.
ابوسعید محمد الرستمی ( از ترجمه محاسن اصفهان ص 116 ).
ذووالحجی. [ ذَ وُل ْ ح ِ جا ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب ) خردمندان. خداوندان خرد. صاحبان عقل. بخردان:
زار الحجیج منی و زار ذووالحجی
جسد الحسین و شعبه فاستشرقوا.
ابوسعید محمد الرستمی ( از ترجمه محاسن اصفهان ص 116 ).
خردمندان خداوندان خرد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 الحق ابلج، و الباطل لجلج، و لن يندم، من ركب الحق، و قد خاب من ركبالباطل، الحق يعرفه، ذو و الالباب
💡 (فافسح فى آمالهم و واصل فى حسن الثناء عليهم و تعديد ما ابلى ذو و البلاءمنهم، فان كثرة الذكر لحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرضالناكل. ) (808)