لغت نامه دهخدا
دیدار نمودن. [ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) ملاقات کردن. دیدن. یکدیگر را دیدن. ( یادداشت مؤلف ). || چهره نمودن. روی نمودن. چهره و رخسار و روی نشان دادن:
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازار خویش و آتش ما تیز میکنی.سعدی.
دیدار نمودن. [ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) ملاقات کردن. دیدن. یکدیگر را دیدن. ( یادداشت مؤلف ). || چهره نمودن. روی نمودن. چهره و رخسار و روی نشان دادن:
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازار خویش و آتش ما تیز میکنی.سعدی.
ملاقات نمودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او سفرش را پیرامون سال ۱۱۶۵ از شمال خاوری اسپانیا را برای زیارت به سوی اورشلیم آغاز کرد. مینماید که برای آغاز این سفر انگیزهٔ بازرگانی هم داشتهاست. همچنین گویا او در اندیشهٔ مشخص نمودن جامعههای یهودی در راه اورشلیم بودهاست. او راه درازی را پیمود و با کسان بسیاری دیدار نمود و شهر به شهر آمار یهودیان را گزارش نموده و از رویدادهایی سخن میراند.