لغت نامه دهخدا
دادخواه شدن. [ خوا / خا ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) در مقام دادخواهی برآمدن. در مقام عدالت جوئی برآمدن. از کسی نزد کسی شکایت بردن. رافع قصه گشتن:
پیش خردمند شدم دادخواه
از تن خوشخوار گنهکار خویش.ناصرخسرو.
دادخواه شدن. [ خوا / خا ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) در مقام دادخواهی برآمدن. در مقام عدالت جوئی برآمدن. از کسی نزد کسی شکایت بردن. رافع قصه گشتن:
پیش خردمند شدم دادخواه
از تن خوشخوار گنهکار خویش.ناصرخسرو.
در مقام داد خواهی بر آمدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس از مختومه اعلامشدن پرونده دادخواهی پدر و مادر ابوالفضل آدینهزاده، از کشتهشدگان اعتراضات سال ۱۴۰۱، این خانواده اعلام کردند که «از اول میدانستیم در این بیدادگاه جوابی حاصل نمیشود». ابوالفضل آدینهزاده معترض ۱۷ ساله بود که پس از کشته شدن مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد، با شلیک مأموران حکومتی در مشهد کشته شد. خانواده آدینهزاده پس از کشتهشدن فرزند آنها مانند خانوادههای دادخواه دیگر در ایران، بارها تحت فشارهای امنیتی جمهوی اسلامی قرار گرفته و احضار و بازداشت شدهاند.
💡 شماری از معترضان در تهران از پنجره و پشتبام شعار داده و در زاهدان نیز در تظاهرات هفتگی پس از نماز جمعه شعارهایی داده شدهاست. خاکسپاری میرهاشمی، مجید کاظمی و سعید یعقوبی، به سرعت و با تدابیر امنیتی در سه نقطه جداگانه انجام گرفته و نیروهای امنیتی مانع از جمع شدن مردم بر مزار مجید کاظمی شدند. فعالان سیاسی و مدنی در ایران از جمله حسین رونقی، سپیده رشنو، شهریار شمس، مادران دادخواه، مژگان افتخاری، مادر مهسا امینی یا فیضالله عربسرخی به اعدام این سه نفر واکنش نشان دادند.