خود نما ی
مترادفها
خودنما، خودنمایی
متضادها
متواضع، ساده، فروتن
لغت نامه دهخدا
خودنمای. [ خوَدْ / خُدْ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( نف مرکب ) شخصی را گویند که خود را بمردم وانماید. ( برهان قاطع ). متکبر. خودستا. ( ناظم الاطباء ). متظاهر. معجب. خودنما:
کس از دست جور زبانها نرست
وگر خودنمایست و گر خودپرست.سعدی ( بوستان ).بسا خودنمایان بیهوده گوی
که باشند در سبزگه رزمجوی.امیرخسرو.هیبت مردان نما کین زَنَک خودنما.شیخ واحدی ( از شرفنامه منیری ). || مرائی. ریاکار:
من ار حق شناسم وگرخودنمای
برون با تو دارم درون با خدای.سعدی.
فرهنگ فارسی
( خود نما ی ) ( صفت ) کسی که خود و اعمال خویش را بمردم خوب بنماید خود ستا.
جمله سازی با خود نما ی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که تا دانند اهل فهم و هوشش در این ره خود نما و دین فروشش
💡 ره به تو چون است در تو چون رسم ره به وصل خود نما ای مونسم
💡 دیدار خود نمای به جنت که پیش ما سهل است حور و کوثر و انهار یا علی
💡 این چنین دل خود نما و خود شکن دارد اندر سینه ی مؤمن وطن
💡 مشو خود نما تا شود دوست رام که رسواست محبوب رسوا مدام